مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

193

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

غريب نزد زنان برد . ايشان فرحناك شدند و زر و سيم ببشارت‌گو بدادند . آنگاه ملك غريب نزد زنان شد . ايشان برخاستند و سلام دادند . پس از آن بحديث پيوستند و ملك دامغ نيز حاضر آمد . ملك غريب ، ماجراى خود را از آغاز تا انجام فروخواند . حاضران را عجب آمد . ملك غريب ، بقيت شب را در نزد كوكب الصباح ماند . چون صبح نزديك شد ، ملك غريب ، زنان را وداع كرد و عم خود ، ملك دامغ را نيز وداع كرده ، بدوش قورجان سوار شد . هنوز صبح ندميده بود كه به شهر عمان برسيد و اسلحهء حرب بپوشيد و قوم او نيز اسلحهء جنگ بگرفتند . غريب بگشودن دروازه‌ها بفرمود . كه ناگاه سوارى از لشگر كفار برسيد و جمرقان و سعدان را كه اسير شده بودند ، بياورد كه ايشان را از بند رها كرده بود . مسلمانان بسلامت ايشان فرحناك شدند و طبلهاى جنگ فروكوفتند و بطعن و ضرب مهيا شدند . و كافران نيز سوار گشتند و صفها بياراستند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و شصت و دويم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون لشگر مسلمانان سوار شدند ، نخستين كسى كه در جنگ بگشود ، ملك غريب بود كه شمشير يافث بن نوح را بركشيد و اسب دريائى را بميان دو لشگر راند و ندا در داد كه : هركس مرا مىشناسد ، خود را از شر من نگاه دارد و هركس كه مرا نمىشناسد ، بداند كه من غريب ، پادشاه عراق و يمنم . رعد شاه ، ملك هند چون اين سخن بشنيد ، بانگ بسرهنگان زد و گفت : عجيب را نزد من آوريد . چون عجيب را بياوردند ، ملك به او گفت : تو ميدانى كه سبب اين فتنه ، توئى و اين برادر تست كه در ميان ميدان ايستاده ، مبارز همىخواهد . اكنون تو بمبارزت او بيرون شو و او را دستگير كرده ، نزد من آور تا من او را واژگونه باشتر سوار كنم و او را در بلاد هند بگردانم . عجيب گفت : جز من ، ديگرى را بفرست كه من امروز رنجورم . رعد شاه چون اين سخن بشنيد ،